|
سلیــمان | ||
|
|
1- ساعت 4 بعد از ظهر بود در تاكسي رو باز كردم ، سلام دادم و نشستم . راننده مردي بود تقريبا 50 ساله بي اندازه لاغر ريش پروفسوري انبوهي داشت كه 5 سانتي هم بلند شده بود و پايين صورت استخونيش چهره مضحكي براي مرد درست كرده بود . برگشت خيلي شكسته و مقطع گفت سلام عزيزم ،شب شما بخير !! گفتم آقا جان چهار بعد از ظهره كو تا شب . بلند خنديد و گفت آخه ديگه شب و روزي نمونده برامون قربونت برم !! من هم بي اختيار خنديدم و براي مسافر بعدي هم همين داستان تكرار شد . . . 2- نمايشگاه كتاب تهران ، شايد شبيه همه چيز بود به جز نمايشگاه كتاب . به قول يكي از دوستان داخل نمايشگاه انبوه جمعيت رو ميشد تو صف فست فودها ديد و نه غرفه ها . دختر پسراي جوون هم فقط دنبال جاهاي شلوغ ميگردن !!! خروجي نمايشگاه هم طبق معمول تو دست همه يك ديوان حافظ و يا مولانا يا در بهترين حالت خواص ميوه ها و غذاها و يا اينكه با كودك بازيگوشمان چه كنيم و آداب زناشويي و از اين دست كتابها . من نميدونم ويليام ساروبان و نيل سايمون و لانگه و آرونت و امثالهم چه مرضي داشتن كه نويسنده شدن !!! 3- گردنه حيران بودم . مساحت كل اين گردنه و ناحيه سبز گيلان و مازندران مگه چند درصد از مساحت ايرانه ؟ساخت و ساز وحشتناكي شده بود . ويلاهاي زيبا و رنگارنگ دره هاي گردنه رو پر كرده بود . اين زمينها قطعا شخصي نيستن . اينكه اينا از كي خريدن و ساختن براي من سوال بود . اگه اينطوري پيش بره فك كنم نهايتا تا 20 سال آينده چيزي به نام جنگل و درخت تو همون سواحل خزر هم كيميا بشه . . . [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 1:53 ] [ سلیمان ]
با عجله از خونه خارج شدن هميشه دردساز ميشه براي آدم . خواهشا وقتي داريد ميريد بيرون يه مقدار به ظاهرتون دقت كنيد . البته من وقتي از خونه خارج ميشم زياد دنبال عيب و ايراد تو ظاهر خودم نميگردم . سعي ميكنم راحت برم بيرون . مدرسه دخترم دير شده بود . ساعت 12 ظهر بود . بابا راني پرتقال ميخوام . فرصتي نداشتم كه براش توضيح بدم . دختر گلم هلو براي تو بهتره يا مثلا اون يكي برات مضره . عيال هم كه چپ و راست زنگ ميزد : من نميرسم نهار بچه رو بده . مواظب باش براش حتما خوراكي بذار يادت نره ببوسيش ، يه اطويي هم به مانتوش بزن . سريع لباس عوض كردم و پريدم بيرون . به جاي هم كف اشتباها دكمه چهار رو زدم . اي بابا كاريش نميشد كرد بايد تا طبقه چهار ميرفتم . در باز شد و قبل از بسته شدن خانوم همسايه با دوقلوهاش سوار ميشن . سلام سال نوتون مبارك . بالا اومدين چيكار ؟ گفتم عجله اي بود اشتباه شد . بچه كره خرش تو همون چند ثانيه خرابكاري كرد . فضاي آسانسور بسته و من هم دارم خفه ميشم . حالا هي از من سوال ميكنه خانوم خوبن . شما خوبين . يكي نيست بگه به جاي اين حرفا يه پنبه اي چوب پنبه اي چيزي بكن فلان جاي بچه خفه نكنه ملتو .خلاصه رسيديم پايين و من دوان دوان به سمت نزديكترين سوپر محل . ديدم تو راه همه دارمن به من دقت ميكنن . مخصوصا خانوما . خانم آقاي عباسي حتي سلام عليك هم كرد با من . لباشو گزيد . گفتم شايد جنس رژي كه زده خوب نيست . دو تا خانوم هم توي مغازه خيلي داشتن منو به هم نشون ميدادن . اومدم بيرون و بدو سمت خونه . يكي از آقايون همسايه هم البته منو ديد و لبخندي زد . از لبخندش تشكر كردم و راهمو ادامه دادم . خلاصه من اون روز انگار خيلي خاص شده بودم . خونه كه رسيدم دخترم كاملا آماده بود جلوي در و منتظر من بود . زد زير خنده و گفت بابا زيپ شلوارت بازه كه . خم شدم ديدم اي واي زيپ كه بازه هيچ . گوشه پيراهن من هم از ش زده بيرون . خواهشا دقت كنيد به خودتون وقتي بيرون ميريد از خونه . اين و از يك درد كشيده جدي بگيريد . . .
[ سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ] [ 13:46 ] [ سلیمان ]
اون قديما تقريبا 25 سال پيش تو محل ما از اين مهاجراي جنگي زياد بود . اكثرشون هم كرد بودن . وضعيت افتضاحي بود . تو يك كوچه كرد داشتيم ترك داشتيم ، شمالي و بلوچ وكرموني و از همه مدل داشتيم . پدرها همه كارگري ميكردن و مادرها خونه داري . تعدد فرهنگي خيلي شديد بود . هميشه خدا هم تو محل بين مادرها دعوا بود. و ما يكي از سرگرميهامون تماشاي دعواي گلادياتوري بود . و هر وقت دعوا ميشد خيلي خوشحال ميشديم و مشتاقانه منتظر بوديم تا ببينيم امروز پيروز ميدون كيه . يه خانومي به اسم قمر بود با اصليت كردي كه به تنهايي پنج شيش تا مرد رو حريف بود . يه پسري هم داشت هيكل اندازه خر عقلش هم البته اندازه خر . اين بچه هر روز با بچه هاي ديگه از جمله خود من درگير بود و دعوا راه مينداخت . سيستم اينطوري بود كه اين پسر بعد از صبحونه ميومد تو كوچه دو تا سوت ميزد تمام بچه هاي محل ميريختن بيرون . بازيهاي تخمي شروع ميشد ( نامگذاري به اين دليله كه تو اكثر بازيها بيضتين بچه ها آسيب ميديد) سيستم لگد از جلو وسط دو پا رايجترين نوع بازي ها بود . اين پسره هميشه به ازاي هر لگدي كه ميزد دوتا ميخورد . بعد گريان ميرفت خونه و درست 10 دقيقه بعد دست در دست مادر و مادر چادر به كمر ميومدن تو كوچه . اينجا بود كه همه دنبال جا براي قايم شدن ميگشتيم . (البته قايم شدن تا موقعي بود كه يكي گير قمر بيفته بعدش ديگه دعوا شروع ميشد و خطري بقيه رو تهديد نميكرد) قمر اولين نفري كه تو كوچه ميديد رو يقه ميكرد و به جرم آزار و اذيت بچش طرف رو محاكمه ميكرد و همونجا هم حكم رو اجرا ميكرد و ترتيب اون بدبخت داده ميشد . حالا مادر اين يكي هم ميومد وسط حتما كتك ميخورد . يعني بچه و مامان دو تايي فيض ميبردن از كتكهاي قمر خانوم خلاصه اينكه تو دهن كوچه و اهالي آسفالت قمر ريخته بودن . تا اينكه يه روز دعوا شد بين قمر و شوكت خانوم ( همسايه كوچه بالايي) . شوكت خانوم خيلي گنده بود و راحت 150 تا رو پر ميكرد . سرشاخ كه شدن قمر كاري كرد كارستون دو طرف زيرشلواري گلدار و دست دوز شوكت رو از ناحيه كمر گرفت و راست كشيد پايين و ما تماشاچي ها چيزهايي رو ديديم كه از نظر قانوني بايد حداقل هشت سال صبر ميكرديم تا 18 سالمون بشه و بعد ببينيم . شوكت قاطي كرد ، خون جلو چشاشو گرفت ، همونطور كه ك*ن شوكت جلو چشماي مارو گرفته بود . چرخيد و يه چرخشي زد و موهاي قمر و پيچوند دور دستش و خلاصه قمر رو از كمر تا كرد و اولين شكست قمر رقم خورد . اين شد كه قمر براي هميشه دست از دعوا كشيد و آرامش دوباره به محل برگشت . البته ما سوژه مهمي رو از دست داديم . اخطار نوشت : اين پست به نظر خود من يكي از پستهاي قشنگ من توي اين صد و سي چهل تا پستيه كه تا حالا نوشتم . خيلي دوستش دارم . گفته باشم تا بازديد از اين پست حداقل به 300 ونظرات به 50 نرسه از آپ جديد خبري نيست . از من گفتن . [ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:2 ] [ سلیمان ]
سر كلاس آيين زندگي استاد درباره چشم پاك و اين چيزا حرف ميزد . من رديف دوم نشسته بودم حرف از اين بود كه آدم نبايد به بدن نامحرم حتي از روي لباس خيلي دقيق نگاه كنه . صندلي ها همه چوبي و من به علت نداشتن عضلات فراوان در ناحيه باسن براي اينكه اذيت نشم مجبورم چند دقيقه يكبار يه تكوني به خودم بدم كه يهو و خيلي ناگهاني ( قبول كنيد غيرعمدي) چشمم به صندلي هاي جلويي كه همه خانوم بودن افتاد . يكي از خانومها كه ناقابل تقريبا هفتاد كيلويي اضافه وزن داره رو صندلي جلويي من نشسته بود و من چون كلا آدم دقيقي هستم چشمم راست افتاد به باسن ايشون كه از دوطرف صندلي مثل دو لنگه خورجـين موتور سيكلت آويزون بود . ولي ايشون چون مدل باسنش با من فرق داشت و اصلا نيازي به تكون خوردن نداشت در واقع يه مبل گرم و نرم هميشه همراه داشت و اصلا فرقي نداشت رو سنگ بشينه يا صندلي . داشتم فكر ميكردم اگه اين خانوم بره خريد تو خيابون چطور بايد قدم بزنه يا مثلا اگه شيرجه بزنه تو استخر حداقل نصف آب استخر به اطراف پاشيده ميشه يا اگه بياد خونه ما و بشينه رو مبل حتما يا دوطرف مبل باز ميشه يا كفي مبل فرو ميره تو يا . .. تو همين افكار بودم كه استاد رو به من گفت نتيجه چي شد ؟ گفتم استاد چي بگم نمي دونم يا رژيم بگيره يا ليپوساكشن كنه يا ورزش كنه به هر حال بايد يه كاري بكنه ديگه . . . [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 21:8 ] [ سلیمان ]
سرما خورده بود . از نوع خيلي شديد . آنفولانزاي شديد به توان
تقريبا پنج . بايد بريم دكتر زود باش حاضر شو . نمي تونست . خودم حاضرش
كردم . سوز سرما دماغمونو كاملا سرخ كرده بود .خوشبختانه تا مطب بالاي 50
قدم راه نيست . منتظر هستيم . انگار خيلي طول ميكشه تا نوبتمون بشه . پدر و
مادري چرم پوش دخترك يكي دوسالشونو ناز ميكنن و با هر ادايي كه درمياره
كلي خوشحال ميشن . دخترك دست در دست پدر وارد مطب شد و مستقيم به سمت منشي
رفتن. منشي هم انگار كل شهر مال باباشه . ميشه 5 هزار تومن . 5 تا هزاري
تاخورده رو دو سه بار شمرد و گذاشت رو ميز . نوبت ما شد . دكتر بعد از يه
معاينه الكي شروع كرد به نسخه نويسي . شك ندارم با داروخانه اونور خيابون
زد و بند كردن كلي دارو نوشت 5 تا آمپول و يه سرم هم زد تنگش .
داروها رو تهيه ميكنم . پدر و مادر چرم پوش همچنان خوشحال هستن . بلند ميشن و وارد اتاق دكتر ميشن . صداي استقبال دكتر تا سالن انتظار مياد . شايد پسر خاله اي چيزي باشن . لرزش بدن دخترك رو كامل حس ميكنم . خيره ميشم به دستهاي پدر ، از گچ بين ناخن هاش معلومه بنايي چيزيه . حرفي نميزنه و اصلا كاري به حال بچه نداره . نه كه نگران بچه نباشه ، گيجه نمي دونه بايد با بچه مريض چطور رفتار كرد . بحران محبت . وارد ميشن و دو دقيقه بعد خارج ميشن . سرم همسرم تا نصفه ها وارد رگهاش شده . دخترك به تنهايي وارد اتاق تزريقات شد . از من خجالت ميكشيد . رومو برگردوندم ولي حواسم به شلوارش بود كه با هزار تا بدبختي درش آورد و دمر رو تخت دراز كشيد . پرستار مثل يه حيوون آمپولو فرو كرد . پني سيلين بدون تست . دخترك فوري عكس العمل نشون داد . سرخ شد وحالش به هم خورد بالا آورد . پرستار داد و فرياد كرد نه به خاطر خريت خودش و اون دكتر هيچي ندار به خاطر استفراقي كه دخترك ريخت كف سالن . دويدم بيرون به پدرش گفتم مرتيكه نفهم چرا نمياي تو دارن بچتو ميكشن . دكتر عينكشو بالا زد و خونسرد پدر رو فرستاد داروخانه . يه سرم بزنيم حالش جا مياد . دخترك اشك ميريخت . اشك من هم در اومد پدرش رو صدا كردم . آقا جان تو رو خدا بالا سر بچت باش . آخه خانوم شما معذب ميشه . زدم تو سرم . گفتم بابا بيا تو مواظب بچه باش چرا شر و ور ميگي ؟ حال بچه بهتر شد و خواهش من از مستخدم و پرستار براي پاك كردن آثار تهوع به جايي نرسيد . نمي دونم با بچه اون دكتر هم تا حالا همچين برخوردي شده يا نه ؟ ولي اون شب به انسانيت من خيلي فشار اومد . . . پ.ن من اصلا حالم خوب نيست . [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 7:1 ] [ سلیمان ]
دستاشون تو دست هم چشماشون گره خورده به چشم هم ، قلبشون ميزد براي هم . انگار منتظر فرصت بودن . انگار تمام دنيا تو دستاشون بود . دستهايي كه همديگه رو رها نمي كردن و مدام به هم مي پيچيدن . انگار تنها راه انتقال محبتشون فعلا همين دو جفت دست بود . چهره به چهره ، صورتها روبروي هم تا نزديكترين فاصله اي كه ميتونستن داشته باشن . اصلا اونا نمي خواستن فاصله داشته باشن . ولي قانون ، شرع يا هر چيز ديگه اي كه مطمئنا اونا اصلا تو اون لحظات بهش فكر نمي كردن مانع بزرگي بود . چشماشون داد ميزد كه چقدر دلشون ميخواست اين همه چشم هرزه و منتظر و آدمهايي كه انگار همه منتظر انفجار بمبي بودن از جرقه برخورد دو لب دنبالشون نبود تا سوز سرما رو كلا حس نكنن . معصومانه به هم خيره شده بودند و با چشمهاشون هزاران حرف نگفته بينشون رد و بدل ميشد . ياد ده سال پيش خودم افتادم . چقدر قشنگه اين لحظه ها . . . به خودم اومدم ، ايستگاه بعد ميدان آزادي ، مسافريني كه قصد . . . . . .
[ یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 ] [ 0:58 ] [ سلیمان ]
احساس كردم متحول شدم . امروز روز حذف بود . يه عده رو حذف كردم . ضربان قلبم بيخود ميزنه بعضي اوقات . چرا حرومشون كنم . حيف نيست . قلب من بايد براي اونايي بزنه كه دوستشون دارم يا نه بهتر بگم براي كسايي كه منو دوست دارن خسته شدم از بس تو اين سي و چند سال مايه گذاشتم براي كسايي كه براشون ارزش نداشتم . ميخوام اضافه ها رو حذف كنم ، از همه جا . حتي امروز هارد اكسترنالم رو هم پاكسازي كردم نزديك 200 تا فيلم و صدها هزار عكس ،كلي ديتا و كلي برنامه ،حتي فيلمهايي كه خودم گرفته بودم و عكسهايي كه براي ثبت هر كدومشون شايد كيلومترها پياده روي كرده بودم . فقط عكس و فيلم خودم و همسر و دخترم و چند تا از اونايي كه هميشه برام عزيزن . . . ديگه تموم شد . امروز از قسمت پيوندها يه عده رو حذف كردم . چند تاشون با اينكه چند ماهي هست لينكشون كردم ولي نه به من سر ميزنن و نه من تو وبلاگشون هستم . احساس كردم يكطرفه رفتن خوب نيست . چند تاشون هم مطالبشون برام جذابيت نداشت حذفشون كردم خيلي راحت . . . امروز خيلي راحتم . به سرم زده پاك بشم . سبك بشم ، دوست دارم آزاد تر باشم . امروز يه تعداد از لباسهام رو هم دور ريختم . . . امروز انقلاب كردم ، امروز حتي حساب بانكيم رو هم تعديل كردم . سرم خيلي سنگين شده . امروز ناخورده مستم . امروز تعداد كانالهاي ماهواره رو رسوندم به 30 تا . شايد فردا بكنم ده تا . يا شايد هم رسيورم رو از اون بالا بدون پله و اسانسور شايد از راه پنجره بندازم تو گوني دوره گردي كه همش داره بطري نوشابه جمع ميكنه . امروز . . . من هميشه آدم منفعلي بودم . هميشه كوتاه اومدم ولي ديگه تموم شد . چند تا خاطره بد دارم دوست داشتم اينجا بنويسمشون ولي متاسفانه آدرس وبلاگم دست خيلي ها هست . نمي تونم شايد يه وبلاگ ديگه بسازم و اونارو بگم و راحت بشم . امروز برام با همه روزا فرق داشت . . . [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 19:58 ] [ سلیمان ]
تو محل کار ما یکی از این کارگرای شریف تولید هست که بنده خدا حداقل به اندازه 12 تا تراکتور کار میکنه و صداش هم درنمی آد . آدم خیلی ساکت و کم زبون و کم حرف ، مخلص کلوم : لال . این بنده خدا رو بقیه عزیزان دایی جمال صداش میکنن . راستش ما هم گفتیم شاید احترام سن و سالشو نگه میدارن بقیه اینو بزرگ میدونن یا هر چیز دیگه ای و دایی صداش میکنن . خلاصه ما هم هر وقت این بدبختو میدیدیم دایی صداش میکردیم . تا اینکه یه روزی شاخک ما جنبید که بابا این دایی داستانش چیه ؟ یعنی چی که همه اسم دارن و این یکی شده دایی ؟ تحقیقات کردیم و کاشف به عمل اومد که : سالها پیش اقا جمال ترک ولایت میکنه و برای کار میاد تهران و شبا تو یه مسافرخونه ای می خوابیده . یکی از همین روزها یا شبها جوانی ضعیفه ای رو از سطح شهر شکار میکنه ولی برای ضعیف کشی جای مناسبی نداشته . خلاصه چشمش می افته به تابلو مسافرخونه و میگه چی بهتر از این . داخل که میشه مسافرخوچی از اینا مدارک می خواد و جوانک چون مدارکی نداشته و دایی در لابی مشغول چایی خوری بوده نگاه مظلومانه ای به دایی میندازه که پدر جان بیا و بگو این خواهرزاده منه و ما رو راحت کن . من امشب با زنم تو خیابون بیچاره نشم . دایی هم از همه جا بی خبر . قبول میکنه که بعله خواهرزاده منه و من ضامنش هستم . یا ضامن اهو . . . خلاصه جوانک کارش که تموم میشه همون شب مسافرخونه رو ترک میکنه و به مسافرخونه چی میگه که حساب و کتابمون رو هم دایی فردا صبح تسویه میکنه . دایی جان هم صبح که بیدار میشه و ماجرا رو میشنوه دو دست بر یک سر میکوبه که بابا اینا کجا فامیل من بودن ؟ من فقط دلم براشون سوخت و از این حرفا ولی در نهایت حساب کتاب جوانک رو هم میکنه و جوانک هم لابد تو دلش به ریش دایی میخنده که آخ جون خدا کنه هر وقت خواستیم ضعیف کشی کنیم یه هالویی گیرمون بیاد که خرجمون بالا نزنه . . . [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 9:51 ] [ سلیمان ]
از پله هاي مترو دروازه دولت پايين رفتم . بليط گرفتم و در انتظار قطار چشمامو دوختم به اون سوراخ سمت چپ . قطار رسيد و همه مسافرا كه حالا همه با هم از رسيدن قطار خوشحال شده بوديم حمله كرديم سمت در قطار . تا وقتي قطار كامل ايست نكرده اون حالت دودلي و داشتم كه از اين در برم يا اون در . خلاصه يه دري قسمت شد . لحظه ورود خيلي با شكوه بود . اول حس كردم ميتونم از گوشه اي كه براي خودم تو خيالم رزرو كردم راحت وارد بشم ولي همينكه اومدم به خودم بجنبم . مثل اون خمير بازي كه بچه ها لاي دو تا دستشون ازش كرم يا هر چيز لوله اي درست ميكنن لاي جمعيت قل خوردم و وارد قطار شدم . بايد اعتراف كنم چند بار هم اين وسط حس نوازش شدن اندام تحتاني احتمالا توسط اقايي كه سبيل زيادي داشت بهم دست داد ولي گفتم حتما منظوري نداشته . جز اين هم نمي تونستم بگم چون اگه حرفي بهش ميزدم احتمالا اين دفعه واقعا نوازشم ميكرد . زوركي خودمو به يه ميله رسوندم و دودستي گرفتمش . جابجايي ها انجام شد و من يه جايي بالاخره قسمتم شد . نگاهم به روبرو بود . سرمو كه پايين آوردم ديدم بالاسر دو تا از بانوان محترم احتمالا دانشجو ايستادم . يكي چادري و دستكش به دست و ديگري مانتو باسني و موبايل به دست . ديدم دارن يه چيزي تماشا ميكنن . دقيق شدم ديدم دارن حركت اخلاقي شيث و نصرتي رو مرور ميكنن . اين تصاوير تو گوشيه چادريه بود و داشت براي اونيكي توضيح ميداد . جالب اينجا بود كه با صداي نسبتا بلندي هم براش گزارش ميكرد كه نگاه كن نگاه كن آهان صبر كن . همينجا ديدي انگشتشو و كركر خنده دوتا شون و بي تفاوت به من كه بالاسرشون ايستادم و تمام اين صحنه ها رو روزي موضوع يه پست جديد خواهم كرد كارشونو كردن و رفتن . و من همچنان خوشحال بودم از اينكه يه ميله براي چسبيدن بهش قسمتم شده و اون آقاي سبيلو هم احتمالا هنوز خوشحال بود كه كار خودشو كرده و كسي هم نفهميده و كلا يك جمعيت خوشحال كه همه با هم به سمت ميرداماد در حركت بوديم .
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 19:56 ] [ سلیمان ]
کوچکترکه بودم مثل همه بزرگترهايي که قبلا کوچکتر بودن عشق محرم و دسته و طبل و . . . داشتيم . يه خونه اي بود سر راه هييت ما که دو ماه قبل از محرم مرده ديوونه ميشه و نصف شبي بيدار ميشه و پنچ تا بچه و زنش و با تبر تکه تکه ميکنه و ميکشه بگذريم که داستان چي بوده من اون موقع ده دوازده سال بيشتر نداشتم و هييت که مي رفتيم بالاجبار بايد از جلوي در اون خونه رد ميشديم . راستش من بدجور ميترسيدم . يه شب به حميد گفتم من چشمامو مي بندم تو دست منو بگير تا از يه تيکه جا رد بشيم گفت باشه . چشم بستن من همان و نامردي حميد که منو به سمت جوب پر از لجن هدايت کرد همان با کله رفتم تو جوب سر و وضعم به هم ريخت هر چي فحش ک . . دار و ج . . . دار بود نصيبش کردم البته سايز بچه 12 ساله . دويدم دنبال حميد و دستهامو همينجوري کوبيدم تو صورتش . انگشتم رفت تو دهنش و حميد نالان به سمت خونشون . ته دلم کلي حال کردم . اون شب عزاداري براي جفتمون از دست رفت . . .
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 9:48 ] [ سلیمان ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||